سلام بر همه دوستان و غریبه ها!
خیلی دوست داشتم با گذاشتن شعری هرچند ناقص دقایقی میهمانم شوید اما چه سود که باز هم رفتن از ما و ماندن از شما
دلم نیومد که نگفته برم
بر می گردم... دیر! اما زود!
دیروز آسمان را در دریا دیدم
خورشید را در
دستم نوازش کردم
ماه را در روز دیدم
گریه کردند
گفتم چرا این گونه اید
نه در جای خود هستید
نه شاد؟
گفتند نسیمی از
دیار عشق جهان را
دگرگون کرد
محرم آمد...
سالیان است که دگر دست به مویم نزدم
شانه ای از سر شوق بر سر و رویم نزدم
همچو خورشید فروزان که کند یاد غروب
پیر و کم سو شدم اما، به کسی دم نزدم
چهره پیر و عبوسم تو نبین قرص قمر
دیده کورست و نرو، من که برویم نزدم
حُجبت آن روز دل و دین یک شبه از من بستاند
حرمت حُجب تو حرفی به عدویم نزدم
عاقبت از نم چشمت عطشی رفع کنم
قطره اشکت را قسم، آبی گلویم نزدم
آن نگاهت با من از رفتن نواها می نواخت
از نظر آمد عمل ماندم، که گویم نزدم
گوشه قبرش مصرعی خواندم که(شیدا)گفته بود
بی تو هرگز سرکی بر دل و کویم نزدم
کارش از یک شب گذشت،هر شب سراغش می گرفت
ردپایش را فقط از بوی یاسش می گرفت
در تکاپویش گذشت، مشرق و مغرب پشت هم
این نشان عشق بود کز هر کلامش می گرفت
ذکر الله و صمد را با وجودش می نواخت
بی خود از خود می شد و حس صلاتش می گرفت
مسجد و خانه برایش حکم یک سجاده شد
یادم آمد او خودش می از صراتش می گرفت
با نگاه نافذش چشم را خمارش می نمود
تا بخود می آمدم دل را به کامش می گرفت
چون کنارش می نشستم صحبت از یارش بکرد
با چنان لحنی بگفت تا عرش زبانش می گرفت
کس ندانست که گوهر بودست این فرد نکو
گر بداند بی امان لب از لبانش می گرفت
ای حسینا تا توانی از وجودش بهره بر
چون که احمد با خلوص خط از خدایش می گرفت
نظرات ()